کانون توحید چهاربرج مسجدالهادی |
![]() |
یک بحث جالب در دانشگاه پیشنهاد میکنم رفقا مطالعه بفرمایند دختره یکهو وسط صحبتهاش بایکی جوش آورد و دم پله های سِلف دانشگاه میخواست مقنعه ش رو دربیاره! هی داد میزد و حرف میزد!!! داد میزدا ؟! داد هم نه! دااااااااااااااااااااد!! گوش کردم بین حرفاش اینا رو فهمیدم: من آزادی مطلق میخوام! دوست دارم هر کاری که دلم خواست بکنم! هر جور دلم خواست زندگی کنم! هر رنگی دلم خواست! هر مدل لباسی دلم خواست! اصلا دلم میخواد همین جا مقنعه م رو در بیارم! (یهویی درآورد!) دوست دارم همینجا هرکاری دلم خواست بکنم! بسه دیگه! چرا نمیذارین آزاد باشم؟؟ بعد زد زیر گریه! البته خیلی کم! هیشکی جرات نمیکرد نزدیکش بشه! حتی دخترا ! رفتم جلو! سلام کردم! جوابم رو نداد! مقنعه ش رو از روی زمین برداشتم ودادم بهش
بقیه در ادامه مطلب... برچسبها: ادامه مطلب نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 شهريور 1393برچسب:دانشگاه,آزادی مطلق,حجاب,بحث دانشجویی,مرزادما,صحبت دختروپسر, توسط کانون توحید
|
|